تبليغاتX
خاطرات يك پشت كنكوري هك شده

درگییییییییییییییییییییییر ....

در گير و دار انتخاب رشتم

هر كي مي رسه پيشنهادي مي ده ؟

يكي مي گه بيا برو مديريت بخون تو بورسه

اون يكي مي گه نه حسابداري خيلي بهتره

و ديگري ؟فقه حقوق مياري حتما ،برو فقه حقوق

و من در مانده از انتخاب .......................

در حالي كه دو روز ديگه هم بيشتر وقت ندارم

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 15:7 | چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 •

همچنان پشت کنکوری

خاطرات يك پشت كنكوري

 

يكي بود و يكي نبود غير از خداي مهربون يه بنده ي حقيري بود كه همي همواره هر كس از راه

 

مي رسيد به نام اعظم پشت كنكوري همي مي خواندش كه بعضي از سر دلسوزي بود و بعضي

 

از بهر تفقدي در خاطر اين حقير و بعضي حتي براي تمسخر و باقي را بي خيال كه در وقت

 

نمي گنجد بيانش ....

 

اين بود كه اين نام بر ما ماند و ان زمان كه حتي دانشگاه قبول گشته و از بهر اين كه (اي مردم

 

ديگر ما را بدين نام نخوانيد كه ما دانشجو شديم شيريني گرفتيم به هر كه رسيديم از سر شوق نه

 

يك عدد و دو تا كه بسته بسته داديم افاقه نكرد وهنوز هم هر كس به ما مي رسد همچنان ما را به

 

عادت قديمه پشت كنكوري مي خواند و ما ديگر در مانده ايم در اين خطير و وامانده گشته ايم از

 

چاره و به عبارتي بي خياللش شديم قبول اين نام كرده قصد داريم شناسنامه مان را ببريم و نام

 

فاميل را عوض كرده به جايش اين نام بسي خاطره انگيز را درج كنيم كه از اين نام خاطره بسيار

 

است .....

 

و ان چنان كه همراهي نماييد و با نظر هاي بسي قشنگتان كه انگار عسل است در دهان و قند

 

است كه در دلمان اب مي كنيم سوختمان تعمين نماييد تا ان جا كه توان باشد قبول زحمت كرده

 

خاطره خاطره مثل نقل كه از دهان بريزد ارزانيتان مي كنيم  شايد كه درس عبرتي شود همچون

 

ما پشت كنكور نمانيد كه تا وقتي مويتان رنگ دندانتان شد و به اين قانون جديد حتي كنكور هم

 

برداشته شده و و قضيه از اين قرار شد كه مقامات بالا بايستند درب دانشگاه ها و يقه ي هر

 

جواني كه رد شد بگيرند به پا بيافتند و دست ببوسند كه قدم بر چشم ما بگذار و مرحمت نما بيا

 

برو دانشگاه ما كه تو بروي انگار اين جا نور باران مي شود و از اين قسم تعارفات كه نه ؟!!!!

 

شيره ها كه بر سر جوان مردم مي مالند و البته ديگر كسي نباشد كه حتي بداند كنكور يعني چه

 

؟مثلا شايد بر داشت كند كه كن كور بوده و فعل امر و دستور داده شده به كور كردن دشمن به ما

 

همچنان مي گويند پشت كنكوري ...

 

و قصد از اين همه روده درازي اين بود كه :

 

پشت كنكور نمانيد كه مصيبتي است عضمي

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 22:43 | شنبه دوازدهم مرداد 1387 •

یک عالمه حرف دارم برای گفتن ...............

اول این که عیدتون مبارک هر چند با یک روز تاخیر

دوم این که از این به بعد پشت کنکوری نیستم چون که رتبم بد نشده و می خوااااااااااااااااااااام برم دانشگاه ................... اخ جووووووووووووووون

به عبارتی می دونم قبول می شم

سوم این که می دونم برام دعا کردید و ممنونممممممممممممممممممم م

چهارم این که بی نهایت بی نهایت بی نهایت احساس سبکی می کنم این قدر که همش دارم تو اسمونا پرواز می کنم و رو زمین نیستم به عبارتی .................

راحت شدم |
و اخر این که کلی حرف دیگه هم دارم ولی وقت ندارم نتم و باید برم خونه ...................

و این که می ترسم بهم بگید روده دراز واسه همین خودم بی خیال می شم

بقیش را نمی گم .......................

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 20:34 | پنجشنبه دهم مرداد 1387 •

تا دقایقی بعد ...........

تا دو دقیقه ی دیگه می رم نتایج را میبینم

اول اومدم این پست را بنویسم

بعدش ...................

میییییییییییییییییییی رم نتیجم را می بینم

واااااااااااااااااااااااااااااااااای ............

عجیب استرس دارم ها ...........

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 15:55 | یکشنبه ششم مرداد 1387 •

اعتکاف برابر با صفا سیتی

تا حالا شده سه روز پشت سر هم تو حال باشي

 

فاز بالا بپري ؟

 

عشق كني ؟

 

بابا تا حالا شده سه روز يه هو بزنه دعوت شي صفا سيتي ؟

 

دنيا را عشق است ؟

 

سه روز پشت سر هم كيفور با شي و در نهايت حال ؟

 

چرا مي پيچونم ؟

 

مي خوام يه معجون بهت بگم سر بكشي همه اين چيزايي را كه بالا گفتم يه جا يه نفس با هم مي

 

بري

 

عشق و حال و صفا و .........

 

بگم ؟

 

اماده اي ؟

 

سه روز +مسجد محل +يه نيت صاف و صادق رنگين كموني +يه تسبيح و مهر اخرشم يه قران

 

جيبي = اعتكاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااف

 

سه رو زه ها ولي سه سوته تموم شده ؟

 

سه روزه ها قدر ندوني پريده

 

سه رو زه ولي اين قدر قشنگه همش مي گي كاش يه ماه نه!يه فصل نه !اصلا كاش كل سال

 

اعتكاف بود

 

سه روزه ها ..............................

 

چي دارم مي گم ؟

 

ببين بذار اين جور برات تو ضيح بدم ؟

 

تا حالا شده يه ادم كله گنده مهموني دعوتت كنه ؟چه حسي داري ؟هي كمدت را زير و رو مي

 

كني ؟دو ساعت جلو اينه با خودت كل كل مي كني چي بپوشي ؟هي مي ري تو حس ديالوگ

 

تمرين مي كني كه فلان كسا ديدي چي بگي ؟ اين و اونا چه جور تحويل بگيري ؟

 

اصلا از يه هفته قبل تو نخ اون مهموني اي ؟

 

خب حالا تصور كن ؟!!!!!!

 

خدا دعوتت كرده ؟

 

چي ميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي شه ؟

 

اونم نه يه ساعت دو ساعت ها ؟

 

سه شبانه روز

 

بهت گفته بنده ي من ؟قشنگم ,جيگرم (نخند !من و تو جيگر خداييم خودمون نمي فهميم عين اين

 

بچه ها كه همه هستي مامان بابا اند و لي تا براشون اسب بازي نمي خرن والدين !قهر مي كنن يه

 

گوشه كز مي كنن مي گن هييييييييييييييييييييييييييچ كي منا دوس نداره ها ؟ما هم جيگر خداييم

 

نمييييييييييييييييييييييي فهميم خودمون )

 

من كه مي گم خدا كلي جلوي ملائكش قربون صدقه ي ما ادما مي ره نظرت چيه ؟

 

همه اينا را گفتم كه اخر سر بگم رفتم مهمونيييييييييييييييييييييييييي

 

اين قدر اين قدر اين قدر خوش گذشت !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اين قدر اين قدر اين قدر بهم حال داد !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ببين منا جا نبود يه متر از اين ور و اون ور جا داشتي بخوابي

 

ولي اين يه متر انگار برج بود انگار قصر بود انگار يه متر نبود هزار ها هزار متر

 

بود ..................

 

از امسال كه گذشت

 

اگه تا حالا تجربه نكردي بهت پيشنهاد مي دم از خدا بخواي براي سال ديگه بهت دعوت نامه بده

 

از اون مهموني توپاس.............

 

از اون پارتي قشنگاس .........

 

از اونا كه رد خور نداره

 

پايه اي ؟

 

اين همه تعريف كردم بذار چند تا عكس بذارم خودت ببيني :

                                               <br/><a href="http://i38.tinypic.com/nn8mwz.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>                         

                          

                                

 

 

مي بيني همه دارن چه حالي مي برن ؟

خب حالا چند تا عكس ديگه بذارم منتها اون از زاويه ديدي متفاوت (ادم بايد هميشه متفاوت باشه ؟)

 

 

 

 

                    

 

                  

 

                    

 

 

                                    

اين عكس اخر توضيحش اينه كه معتكفا كه مي ايستادن به خوندن نماز هاي طولاني براي اين كه تعداد ركعت دسشون باشه يه مداد قلم دسشون بود اين جوري علامت مي زدن ..................

                                        

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 16:48 | جمعه چهارم مرداد 1387 •

واااااااااااااااااااااای نتیجه داره میاد

 

 نتیجه ها تا هفته ی اینده میااااااااااااااااااااااااااااد

از الان تا هفته ی بعد به اندازه ی بی نهایت به توان ۱۰۰ التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااااااا

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 16:30 | دوشنبه سی و یکم تیر 1387 •

قبل از کنکور چه کار ها که نمی شود کرد

 

یه ادم پشت کنکوری که قبل از کنکور هر کاری می کنه الا درس خوندن

در این اتاقی که شما ملاحضه می کنید شتر با بارش گم می شه

من هنوز گم نشدم جای بسی عجب دارد

این حال و روز یه پشت کنکوری  بوده قبل از کنکور !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا خیال می کنید  قبول بشه ؟

الله اعلم ؟

برای توضیح هم باید بگم که یه مسابقه ی نقاشی برای کودکان بوده که این جوری این پشت کنکوری گرام را از و کار و زندگی انداخته ولی خب چیز بدی از اب در نیومد  

یه چیزی را می دونید ؟مامان از دست این دختر خانم پشت کنکوری اسایش نداره  تمام نعلبکی هاشا در جاهایی که به عقل جن هم نمی رسه قایم کرده (پالت های رنگ همون طور که ملاحظه می نمایید  نعلبکی های مامانه )البته اگه این همه لیوان و کاسه و بشقاب را نادیده بگیریم

 

خب اینم تکمیل شدش !نظرتون چیه ؟کنکور که قبول نمی شه برای این مسابقه هه امیدی هست ؟

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 14:2 | جمعه چهاردهم تیر 1387 •

جييييييييييييييييييييييييييييغ كليد حل مشكلات

يه سلام از اون ته تهاي دل به همه بر و بچ اهل دل

 

از اون سلام هاي اخر حال به همه رفيق هاي با حال

 

يه سلام يخ در بهشتي به همه اون ها كه تو اين گرماي هوا و اعتصاب نسيم و حتي باد دلشون

 

هواي يه هندونه ي خنك و حوض وسط حياط و اسمون مهتابي و ستاره چشمك زن و اون تهش

 

هم يه نسيم دلچسب را كرده

 

سلااااااااااااااااااااااااااااام

 

چه خبرا ؟

 

چه مي كنيد با داغي هوا ؟

 

همچين بهتون مي چسبه ؟

 

تا شما باشيد ديگه وقتي زمستون مياد اين قدر غر نزنيد قدر بدونيد

 

گوله گوله برف هم از اسمون بياد مي ارزه به اين هواي شرجي داغ

 

نسيم هم كه خدا بده بركت انگار سهميه بندي شده تا دو روز ديگه خدا از اسمون برامون كارت

 

سهميش را هم مي فرسته

 

وااااااااااااااااااااااااي چقدر داغه هوا

 

الان بستني كه سهله

 

اب ميوه ي خنك هم پيش كش

 

يه ليوان اب خنك يكي بده دستم تا عمر دارم نو كرشم والله

 

ولي متاسفانه پيدا نمي شه از اين قسم ادم هاي فداكار

 

چرا كه اگه يه ليوان اب يخ به دستش برسه خودش يه نفس سر مي كشه نو بت من نمي شه

 

چند وقت ديگه هم بايد برم قم

 

موندم كه چه جور مي خوام اون جا را تحمل كنم

 

گرماش ديگه صد برابر اين جا

 

خدا برسد به داد

 

حالا بي خيال اب و هوا ...........

 

شما چه خبرا ؟

 

همين چند روز پيش خونه ي عمو و خاله مهمان بودم

 

قابل ذكر كه عمو و خاله ي دلبند زن  شوهر نيز هستند و از اين بابت من ان جا مي روم انگار

 

خانه ي خودمان است كنگر كه مي خورم و لنگر كه مي ندازم هيچ ..................... هر

 

چه قدر به قسم هاي مختلف مي خواهند به من بگويند پاشو برو پي كارت به بارم نمي رود كه

 

نمي رود در چنين مواقعي گوشي شود در و ديگري البت دروازه و نه مي شنوم  و نه اشارات

 

چشم و ابرو را مي بينم كه جايم هم نرم است هم گرم

 

داشتم مي گفتم چند روز پيش اون جا بودم به روال عادت معمول كل كل بود كه بين خاله و

 

عموي محترمه رد و بدل مي شد و من انگار دارم فيلم سينمايي تماشا مي كنم دستهام را گذاشته

 

بودم زير چانه محو صحنه

 

كه يك هو خاله و عموي محترمه به ناگه برگشتند طرف من و مثل ديالوگي كه از قبل تمرين كرده

 

باشند هم زبان بيان فرمودند مگه نه ؟

 

كه نه از ان مگه نه هاي معمولي

 

يكي جيغ مي كشيد و ديگري داد

 

من بعد از اين كه از اين شوك ناگهاني بيرون امدم نگاهي به دو جفت چشم غضبناك انداختم كه

 

چيزي نمانده بود قورتم بدهند از ان بابت من من كنان گفتم :اااالبتتتته ااااالبتتتتته

 

كه يك هو وخامت اوضاع بيشتر شد كه :دوباره هم زمان :چي البته ؟

 

(خداي من چه گناهي كرده بودم افتادم تو اين مخمصه ؟اخه دعواتان را بكنيد شما به من چه ؟بي

 

خيال من )داشتم اين قبيل حرف ها را در ذهن مبارك بلغور مي كردم كه ناگهان دوباره ان دو

 

جفت چشم چون چشم

 

مير غضب مرا ميخكوب كرد سر جايم انگار جك شد و دو لب را از هم باز نموده دوباره من من

 

كنان با اين اميد كه اين جمله اوضاع را بهبود دهد :هر چي شما بگيد

 

و خداي من انگار جمله ي كليدي همين بود دست از سر من بر داشتند و دوباره روبروي و البته

 

دوباره هم زمان :ديدي گفتم ؟

 

من داشتم دوباره محو صحنه مي شدم كه .................

 

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

 

انگار دوباره من را ديدن

 

بر گشتن جانب من اين بار انگار شوك 450 واتي وارد كردن كه ؟

 

هر چي كي بگه ؟

 

من يا اين ؟

 

ا همان طور كه مي دونين باز هم هم زمان

 

ديگه طاقت نيوردم و گفتم حالا كه قراره سر من هم جيغ زده شود بگذار من هم هر چه جيغ

 

ذخيره كرده بودم براي روز مبادا بريزم بيرون

 

:مننننننننننننننننننننننننننننننننننننن چه مي دونم ؟

 

چي مي گيد اصلا شما ؟

 

اين بار ان ها داد مي كشيدن من فرياد

 

جيغ مي زدند و من جيغ ها

 

خلاصه ديدند گوي سبقت رادر جيغ زدن از ان ها ربودم هر دو محو جمالات بنده با دو جفت

 

چشم متعجابانه ابتدا و عقبه اش نگاهي عاقل اندر سفيهانه و بعد ؟رو كردند به هم

 

ديگر :عمو :اين دختر خوناهر تو هم ديوانه است ها

 

و خاله :اين دختر برادر تو هم عقل درست حسابي ندارد ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دعواي ان ها ختم به خير شد اگر چه من تا امروز نفهميدم موضوعش چه بود و من تا زانو تا گل

 

ماندم و ان ها هر چه ريچارد خواستند بار من كردند هيچ مهم اين است كه مكان خوبي بود براي

 

تخليه ي جيغ ...خالي شدم

 

شما هم از اين صحنه ها گير اورديد درنگ نكنيد چار تا جيغ هم شما بزنيد بي نصيب نمانيد

نتيجه ي اخلاقي :اگر جيغ ذخيره نداريد بهتر است در نهان محو تماشاي داد و بيداد ديگران شويد ....

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 21:4 | سه شنبه یازدهم تیر 1387 •

زندگي -كنكور برابر است با اب نبات چوبي

الان ديگه ثانيه شمار كنكور شروع به كار كرده

كم تر از ۲۴ ساعت ديگه

بخوام دقيق بگم

۱۷ ساعت و ۲۵ دقيقه و چند ثانيه ................

ولي اينقدر كند مي گذره حد نداره

بر عكس پست قبل كه نوشته بودم ثانيه ها انگار مي خوان ركورد سرعت نور را بشكنن

الان بايد بگم

هر ثانيه اش انگار يه ساعت مي شه

من كه اخر از اين رمز زمان سر در نياوردم

هر وقت مي خواي تند بگذره به سرعت لاكپشتي پيش مي ره و هر وقت مي خواي كند بگذره با سرعت برق

ولي تا حدود ۱۷-۱۸ ساعت ديگه همه چي تموم مي شه

و زندگي بي نهايت شيرين

تقريبا طعم ابنبات چوبي

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 13:40 | جمعه هفتم تیر 1387 •

روزهایی که بودنشان را حراج کرده اند

و امروز تنها و تنها ۴ روز به کنکور مونده

عجیب ثانیه ها تند می گذره

این قدر که یک روز به پلک زدنی تموم می شه

جوری که انگا ر اصلا نبوده

نبوده ؟!!!!!!!!!!!!!

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 13:32 | سه شنبه چهارم تیر 1387 •

مبارکه ؟!!...........

مامانم روزت مبارک ...

دقایقی پیش دست انداختم دور گردن مامانم بهش گفتم روزت مبارک

با یه حالت عجیبی بهم نگاه کرد گفت :تو هم بلدی از این حرف ها بزنی ؟

به جون خودم ادم بی احساسی نیستم

نمی دونم چرا مامان این جوری خیال می کرد

البته یه جورایی هم راس می گه ها

اولین سالی بود که این جوری بهش تبریک می گفتم سالای قبل

تبریکم همیشه تو لفافه ی یه شعر قایم می شد

امسال علنا و اشکار بود چون که استرس نمی ذاشت یه شعر درس حسابی از میان این سلول

های خاکستری به بیرون تراوش کنه

امروز روز منم هست ها

روز خودم هم مبارک

به همه ی شما هم تبریک می گم

دختر پسر نداره که

روز تولده یه عزیزه

مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکه

 

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 22:13 | دوشنبه سوم تیر 1387 •

برنامه اي براي تمام پشت كنكور ي ها

 

 

سلام بر و بچ

اين دختر خانم پشت كنكوري بعد از يه روز درس خوندن اومده اين جا يه نمه استراحت كنه و خستگي در بياره تو را خدا شما هم فاز بديد و حالم را نگيريد نظر بزاريد باوركنيد با كلي مكافات من بالا ميام و به شوق نظر هاي شما و اما دريغ از يه نظر

اين جا خاطرات يه پشت كنكوريه پس بذاريد يكم از زندگي پشت كنكوري ها بگم

زندگي يه پشت كنكوري:

بخش اولش بد ختيه

بخش دومشم بدبختيه

بخش سومش بازم بدبختيه

بخش چهارم درسه

كه درس دوباره خودش به چهار بخش تقسيم مي شه

كه هر چهار بخش كمپلت بد بختين

بخش اول :بدبختي

بخش دوم: بدبختي

بخش سوم :بدبختي

بخش چهارم: بدبختي

اما .........

بشري به نام پشت كنكوري روزش عمرا زودتر از 10 صبح شروع نمي شه !

بعدم كه 10 صبح بيدار شد تا 12 هنوز گيج خوابه و گيجي ويجي ميره

12 هم كه وقته ناهاره تا يك

يك وقت چرت بعد از غذاست تا مثلا 3

3 كه پاشدي عصرونه مي خوري و بعدم قربون تلوزيون و كامپيوتر برم كه جديدا از هر كدومش تو هر خونه اي يه دونه حداقل پيدا مي شه تا ساعت 12 شب

از 12 شب تا يك مي توني فكر كني ببيني چه درسي را بخوني بهتره بعدم بگيري بخوابي و اين جوري يه روز درسي كامل را پشت سر گذاشتي ؟حال برنامه را كرديد ؟

 

.........................

حالا جدا از شوخي اگه هر كي از كنارت رد مي شه بهت نگه امسال سال سرنوشتته

امسال بايد حسابي تلاش كني

اگه امسال درس بخوني يه  عمر راحتي

و از اين قسم پيشنهادات كه همين جوري كه بهشون فكر مي كني رو نروتن حالا فكر كنيد يكي هم هر يك ثانيه يه بار بهت تذكر بده چي مي شه‌‌‌ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و هسته ي بد بختي همين جاس

واي همه ي اين پست كه شد بدبختي ؟

راستي مي گم حالا لغت بد بختي اصلا يعني چي ؟شما مي دونيد ؟

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 11:10 | یکشنبه دوم تیر 1387 •

پش کنکوری ها پس کنکوری ها کنکورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررری ها :سلام

سلام به همه بر و بچ گل و بلبل

به قول اين مجريه راديو :

پش كنكوري ها

پس كنكوري ها

كنكووووووووووووووووووووووووري ها

چه خبر از حال و احوال ؟

انشاالله ايام به كام هست؟

روزگار بهتون از اون لبخند خوشگل نمكي ها تحويل مي ده؟

به عشق و ميل شما مي گرده ؟

با ما كه انگار سر لج افتاده اگه شما حرفتون پيشش خريدار داره پارتي بازي كنيد سفارش ما را هم بكنيد !!!!

به عرض دوستان دلبند خودم برسانم كه دقيقا هفته ي ديگه كنكور دارم

به عبارتي اين شتريه كه در خونه همه مي خوابه

دور و زود داره ولي سوخت و سوز نداره

البته اين شتره كه من مي گم تا چند وقت ديگه به ماننداكثريت  افراد بشر بي كار مي شه چرا كه مي خوان كنكور را بر دارن بايد بره براي خودش يه كار ديگه پيدا كنه (اشتغال زايي كه نمي كنن هيچ يكي را هم كه شغل داره اين جوري از كار بي كار مي كنن نمي گن اين شتره زن و بچه داره ها ؟!!!!!!)

حالا بي خيال اين حرف ها گفته بودم سرما خوردم

اخر سر يه شب به شدت حالم بد شد به زور پس گردني كشون كشون بردنم بيمارستان

و دكتر بخش ارژانس از ان جا كه من بسي خوش شانسم تا به چشم هاي حقير نگاه كرد بدون ذره اي مكث و حتي معاينه چهاااااااااااااااااااااااااار عدد امپول خوشگل تپل مپل ناز نازي براي من تجويز كرد و بعد با لبخندي مليح كه انگاري شربت پرتقال بهم تعارف كرده فرمود كه زود خوب خواهي شد

چهار تا امپول را زدم

نوش جانم !!!!!!!!!!!!!!

خوب هم شدم

گواراي وجودم !!!!!!!!!!!!!

اما ديگه بميرم پام را تو اون اورژانس نمي ذارم كه هر دفعه از كنارش مي گذرم به شكل امپول ميبينمش

داشتم مي گفتم هفته ي ديگه كنكور دارم

قصد نداري بهم چشم غره بري بگي د اخه تو داري خودت مي گي ؟اين جا چي كار مي كني ؟تو الان بايد پشت ميز تحريرت در حال خر خواني خر زني و اين قسم كارها باشي ؟

اوكي

نمي توني واگر نه مي گفتيدي

خدا را شكر مي كنم نمي توني البته

چون اين حرف ها را روزي 5 پرس از پدرعزيز  

4 پرس از مادرمحترمه  

7-8 پرس از خواهر گرام

به طور مرتب دريافت مي كنم به طوري كه اگه فقط و تنها فقط يه پرس ديگه اضاف بشه يقين كنيد كه مي تركم

در ضمن

حتي ذره اي

و باز هم مي گم حتي ذره اي استرس ندارم

استرس را با كدوم ر مي نويسن ؟

كنكوره

مسابقه ي مرگ و زندگي نيست كه

اگه نديديدهمين من بي خيال اخر رتبه يك كنكور شدم

شما چه خبرا ؟

امتحانا تموم شد به حول و قوه ي الهي ؟

يا راحت تر

شرش كنده شد ؟

سايش را كم كرد ؟

من هفته ي ديگه

مثل مرغي از قفس رها شده

راحت مي شم (نه اين كه الان خيلي دربندم و اينا ؟!!!!!)

برم يه سر به كتابام نگاه كنم حد اقل بدونم تو كنكور از چه درس هايي تست مياد

به خدا مي سپارم تو را تا هميشه

يعني :(خدافظ فعلا )

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 18:10 | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 •

بد شانسی تا کجا ؟

هی من بگم بد شانسم

هی همه بگن نه شانس اصلا وجود نداره

هی من بگم چرا داره

هی بقیه بگن خرافاته

د اخه اگه من بد شانس نبودم که دو هفته مونده به

کنکور این جوری سرما نمی خوردم که حتی نتونم لای

چشم هام را باز کنم درس خوندن و تست زدن پیش کش

چنان سرمایی خوردم که در دم اول هر کس قیافم را

ببینه از شدت خنده رو پا بند نمی شه

دیگه نه حال درس دارم نه تست زدن همشم خوابم

اخه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادم این قدر بد شانس ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 12:3 | چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 •

یکی نیست بگه تو این جا چی کار می کنی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الان ۱۸ روز بیشتر به کنکور نمونده و هیچ کس پیدا نمی شه که به من بگه د اخه عقل کل برو بشین درست را بخون اخه تو این جا چی کار می کنی ؟

هیچ کس نیست ؟

 

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 11:3 | سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 •

اتاق یه پشت کنکوری

                         این جا اتاق منه .....

                    

                             پنجره ای رو به افق های روشن فردا .....اه .....

                                 

داری منا ؟....نظم را حال می کنی ؟!!!!!

                    

کتاب کتاب کتاب .....فکر کنم دیگه فهمیدید رشتم چیه ؟نه ؟!!!

                                                                           

این دختر خانم پشت کنکوری گه گاهی کتاب غیر درسی هم می خونه ......

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 13:30 | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 •

انواع پشت کنکوری

الان مي خوام يه عكس براتون بذارم به وضوح بيانگر حالات يه پشت كنكوريه

 

بله ممكنه شما با ديدنش ياد اين ادم هاي عاشق مفلوكي بيفتيد كه حتي طرفش خبر نداره كه اين دوسش داره

اما يه برداشت كاملا اشتباهه

الان براتون تفسير مي كنم

اين دقيقا بيانگر حالات يه پشت كنكوريه مثل من كه از يه طرف زانوي غم بغل گرفته كه دو ماه ديگه كنكور داره و بايد چه خاكي بريزه سرش از طرف ديگه هنوز تو ابرا پرواز مي كنه و اينده و دنياي رنگي و خوشگل كه توش كتاب هيچ راهي نداره و....

البته از اين تو ابرا پرواز كردن مي شه يه برداشت ديگه هم داشت به اين مضمون :تو ابراس و داره به اين فكر مي كنه كه الان رتبه يك كنكور شده و الان همه دورش كردن كف و سوت بعد يه  هو مامان محترمه صداش مي كنه كه :بيا ناهار بخووووووووووووووووووور

و اين از اون بالا گووووووووووووووومب سقوط مي كنه و با يه نظر به دور و ورش مي فهمه كه نه تنها رتبه يك رتبه 10 هزار هم بياره بايد كلاش را بندازه هوا

و البته بايد به اين اشاره كنم كه اين عكس زماني گرفته شده كه تو ابرا داشته پرواز مي كرده و ما از نشان دادن عكسي كه در ان اين پشت كنكوري سقوط ازاد نموده اند معذوريم .......

 

 

از اين عكس هم تفاسير فوق برداشت مي شود

از بس تو دنياي امروز به اين عاشق ها بها دادن و پشت كنكوري ها ا ناديده انگاشتند شما با ديدن اين عكس ها بلافاصله  ياد يه ادم عاشق مفلوك مي افتيد پيشنهاد مي كنم خودتون را كمي اصلاح كنيد

اين عكس ها ي بدبخت و مفلوك و بيچاره و سر در گريبان و .....همه اينا اول  نشانگر ما پشت كنكوري ها بوده بعدش اين عاشقا ديدن ژست خوبيه كشش رفتن همه جا نام خودشون به ثبت رسوندن

 

 

من شكايت دارم اقا

من شكايت دارم

از اين عكس ممكنه شما برداشت كنيد كه مثلا نشسته پشت در خونه ي معشوقه يا حتي ممكنه تصور كنيد از شدت عاشقي نتونسته داخل خونه دووم بياره اومده نشسته بيرون

اما من براتون اصلاح مي كنم

من خودم اون جا بودم و اين عكس را گرفتم

اين يه اقا پسر پشت كنكوريه كه ....

چون نشسته بوده پاي كامپيوتر و بي خيال كنكور باباش كفرش گرفته از خونه انداختدش بيرون

شايد شما خيال كنيد اين زانو بغل گرفته داره غصه مي خوره يا حتي داره گريه مي كنه اما من بهتون مي گم اين چون ديشب تا 4 نصف شب داشته حساب ديفرانسيل مي خونده الان دچار خواب شده و داره از فرصت استفاده مي كنه يه چرتي مي زنه

 

 

اين يارويي كه تو اين عكسه كه ديگه وضعش خيلي فجيعه اين يه روزي روزگاري شاگرد دوم كلاسشون بوده منتها الان 14 ساله كه پشت كنكور مونده و از بس سرش تو اين كتاب ها بوده قات زده حسابي

از اين رو داره منكر همه چيز مي شه و حتي مي گه 1=1 نيست

مي گه 2+2=6و يا .....

باور كنيد

من حتي با اين مصاحبه هم كردم

كنكوري هاي امسال مواظب باشيد اين از بس كنكور قبولش نكردن تصميم گرفته حتي بي خيال همه چي بشه و امسال سالن امتحان را منفجر كنه ؟!!!!!!!!!!!!!!!

همون طور كه تو عكس مي بينيد ديگه كنكور معضل جوانان نيست و براي اقسام اين اقا كه جاي بابا بزرگ بنده اند هم شده سنگ كه تو راهش افتاده و بعد از 45 سال و اندي نتونسته حتي يه ميلي هم جابجاش كنه اين عكسي هم كه از ايشون مي بينيد مال 10 دقيقه بعد از ازمون سراسري 86 مي باشد

اين داره فكر مي كنه :اگه امسال قبول نشم با چه رويي تو صورت كلثوم (زنشه ) نگاه كنم و همون طور كه چشم هاي اين مرد با اراده نشون مي ده داره تو ذهنش به افق هاي روشن فردا فكر مي كنه

يه چيز ديگه هم تو چشماش معلومه (امسال هم چشمش اب نمي خوره قبول بشه )

داره فكر مي كنه از فردا دوباره براي شروعي دوباره ......

اين عكس هم مال زمانيه كه نتايج كنكور اومده و همون طور كه از حالات اين اق پسر معلومه  بايد خودش را براي رفتن به خدمت مقدس سربازي (كه مي دونم همه ي شما پسرا براي رفتنش روز شماري مي كنيد )اماده كنه در حالي كه دلش را خوش كرده بود به دانشگاه و كلاس و استاد و

حتي همون طور كه مي بينيد اين رفته بود براي اين كه تو دانشگاه جلوي هم كلاسي هاش كلاس بذاره  يه كيف سامسونت خوشگل خوشدست خريده

ما از همين جا بهش تسليت مي گيم و براش اظهار اميدواري مي كنيم كه سربازي خوش بگذره

به خصوص اون موقع كه اين زلف افشان مي ره زير تيغ سلموني

مي گن خيل لذت بخشه اون لحضه

همه دوره سربازي يه طرف اون لحظه يه طرف

راست مي گن ؟!!!!!

يكي نيست به اين بگه به جا كفتر بازي وگنجشك بازي و تو اسمون سير كردن برو بشين درست را بخون كه دو ماه ديگه روزگارت نشه مثل ما پشت كگنكوري ها

يكي نيست به اين بگه ؟

عجب ؟

راس راستي هيچ كي حاضر نيست داوطلب بشه ؟

اي بابا ؟

همچين كار سختي نيست كه ؟

من خودم بهش مي گم اصلا

برو درست را بخون

ديديد چه اسون بود ؟

 

 

كنكور شده شمع و من شدم پروانه

كنكور شده عشق و من شدم ديوانه

از بس كه بگشتم پي يك دانشگاه

كفشم شده پاره و خودم بيكاره

من چون بروم به هر كجا مي گويند

مدرك بده اي پا پنيه بي چاره

چون گويمشان كه پشت كنكورم من

خندند و بگويند كه كارت زاره

اي اهل زمين دمي به من گوش كنيد

اينده شده تباه و من بي خانه

مدرك شده يك عذاب بس دهشتناك

كارم شده مي فروشيه ميخانه

شايد كه دوشاهي و قران جمع كنيم

مدرك بخريم و بشويم صاب خانه

پش كنكوري ها درس دگر كيلو چند

راهش بود اين نيست به جزاين چاره

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 12:30 | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 •

خاطره مثل نقل و نبات

امروز واقعه بود كه مثل نقل و نبات از اسمون مي ريخت همش هم البته از

شانس من و پيشوني بلندم صاف بدون ذره اي اين ور اون ور شدن مي

خورد به من عجيب هم اين جاست كه همشون بر مي گردن به اين جانب و

البته پسرا ؟ همون اول صبح كه از خونه اومدم بيرون در را باز كردم پسر

همسايه ي محترم را ديدم كه داره دم حياطشون را اب پاشي مي كنه

خواستم سرم را بندازم پايين رد شم برم اخه معمولا بهش محل نمي دم

كه به ناگه جناب همسايهي پدر را پشت سر همسايه ي پسر ديدم سلام

كردم اين همسايه ي پسر انگار عجايب هشتم را ديده به نا گه سرش را با

دو چشم در امده بالا اورد و كاش فقط سرش را بالا مي اورد سر شلنگ را

هم بالا اورد از سر تا پاي من را خيس كر د و اگه پدر محترمش به داد نمي

رسيد اين هم چنان در شوك سلام من مي موند و هم چنان اب بود و من و

البته نتيجه اي كه جز خيسي نيست ولي تا پدرش در جواب گفت عليك

سلام خوبين شما اين قضيه دسش اومد شلنگ را پايين گرفت ولي وقتي

كاري صورت گرفته ديگه صورت گرفته الانم كار صورت گرفته شده من بودم

كه شلفته اب شدم بعد از يه چشم غره ي حسابي كه به پسره رفتم

اومدم داخل لباس عوض كنم و با خودم گفتم خوبه حالا من به اين سلام

نمي كنم اگر نه قرار بود چه بلايي سرم بياد ؟ بعد از تعويض لباس در را باز

كردم و رفتم بيرون و پسر همسايه گويي از خجالت اب شده درون زمين

رفته بود نديدمش رفتم سر خيابون ايستادم يه تاكسي اومد پريدم بالا كه

سوار بشم و البته سوار هم شدم كه به ناگه تا به حال سبزي سر سفره

ي هفت سين مشاهده كرده ايد ؟ سبزه اشرا ديده ايد ؟ ديدم يك سبزه ي

معلق در هوا كنارم است خوب كه دقت كردم ديدم نه بابا سبزه نيست

موهاي يك اقا پسر محترمه كه من نمي دونم به چه شگردي اين موهاي

نيم متري را اين طوري تو هوا سيخ نگه داشته بود ؟ و البته باز هم نمي

دونم با چه ذهنيتي ؟ اين عطر بسي خوش بو را به خوددش زده بود كه من

تا به مقصد رسيدم تنگي نفس گرفته بودم از اين بگذريم از ان جا كه راهي

كتاب خونه بودم و اون جا هم اول پاركه و بعد مي رسه به كتاب خونه قدم

زنان داشتم از پارك مي گذشتمكه ناگهان پسري (باز هم پسر ) بر گشت با

كمال پرويي و بي نذاكتي به من گفت :بفرماييد !!!!!!!!!!!!!داشت پفك

كوفت مي كرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من بهش گفتم نوش جان و در ادامه : چقدر

شهر داري جديدا مبتكر شده ؟ _واسه چي ؟(پسره گفت ) براي لباستون

گفتم ست كرديد با سطل اشغال ها كه به پار بيايد ؟ چه معمور خوبي ؟

(پسره سر تا پا نارنجي بود البته به غير از شلوارش )لباسش عينا و دقيقا

رنگ سطل اشغال هاي پارك بود من كه راهم را گرفتم رفتم ولي مطمئنم

اون ديگه با اين لباس تو اين پارك نمياد بعد از اون ديگه سرم را انداختم پايين

بالا نيوردم اگه هم اتفاقي افتاد من نديدم سرم تو كفشم بود والا حالا اينا

بي خيال كتابم را گرفتم از كتابخونه اومدم بيرون هر چي ايستادم تاكسي

نيومد منم بي خيالش شدم پريدم توي يه شخصي و ..... ديگه خودتون مي

دونيد شانس ندارم من كه بعد از يه دقيقه : راننده :هوا خيلي خوبه د اخه

اگه مي خواي حرف بزني با يه جمله ي با حال تر شروع كن هواي خوبيه

كه يه عمره از مد افتاده .جمله از اين تكراري تر ؟!!!! منم زدم تو ذوقش

كه :اصلا به نظر شما اين هوا خوبه ؟ نه يعني منظورم اينه كه بد نيست

من :افتضاحه حالا خداييش هوا بد نبود ها ولي خوبم نبود اره شما راس مي

گيد هوا خيلي خرابه من :نه خيلي هم بد نيست كه حتي مي شه گفت

خوبه خوبه ؟ من :اره هوا به اين خوبي ادم كيف مي كنه دو دقيقه ديگه طول

مي كشيد يارو به جايي كه منا ببره سر مقصد يك راست مي برد دم

تيمارستان پيادم مي كرد ولي خوشبختانه رسيدم دم در خونه و اين روز پر

اتفاق به خير و خوشي به سر رسيد ..........

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 19:57 | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 •

کفش ها را باید برد ....

 

امروز داشتم مي رفتم براي امتحان كانون

 

اخه من تو ازمون هاي ازمايشي كانون شركت مي كنم حوزه ي امتحاني

 

ما هم اين جوريه كه كف سالن موكت شدس و روي موكت ها صندلي

 

چيدن يه كم دير رسيدم و چند متري هم از سر بد شانسي با پشتيبان

 

محترم هم قدم شدم تا من را ديد شروع كرد :خانم اين چه وقت اومدنه

 

؟فرض كن الان كنكوره ؟!!!!!بخواي اين جوري كني دوباره امسال

 

راهت نمي دن كنكور بدي !!!!!!!چه قدر اخه بي نظمي ؟يكي نبود به اين

 

بگه اخه اين كجا كنكور كجا ؟!!!بعدم باشه من بي نظم !توي پشتيبان چي

 

كه بايد يه ساعت قبل تو حوزه باشي  و الان داري مي ري ؟دِاخه يكي

 

نيست به خودت بگه !!!!!!!!!!خلاصه قبل از ازمون كلي رو اعصاب

 

من دويد و حسابي كفرم را در اورد  وقتي رسيديم حوزه بايد كفش در مي

 

اورديم  داخل مي شديم گفتم كه موكت بود كف حوزه

 

اين پشتيبان عزيز زود كفشش را در اورد رفت داخل !!!منم گفتم اين

 

جورياس ؟حالت را بگيرم من اساسي يكي از كفش هاش را برداشتم

 

انداختم تو حياط يكيشم گذاشتم اون طبقه ي بالا ي جا كفشي و روش يه

 

كاغذ زدم كه :بگرد دنبال كفشت خسته بشي ؟!!!!!!!!!!بعد كه اين كارا

 

كردم رفتم سر جلسه و اين قدر شارژ شده بودم كه اون ازمونم را بهتر از

 

همه ي ازمون هام دادم  اومدم خونه نفهميدم پشتيبان عزيز چند ساعت

 

دنبال كفشش گشت  همين قدر بدونيد كه براي ازمون بعدي كفشش را

 

گذاشت داخل يه پلاستيك با خودش اورد داخل ......

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 16:36 | جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 •

يكي بود يكي نبود ....

يكي بود يكي نبود ....اوي اوي !شول نشو قصه نمي گم اين را مامان جانم

 

مي گه

 

ديروز داشتم رو بروي اينه شانه مي زدم به اين زلف افشان كه يه هو مامانم

 

از راه رسيد كه :د اخه اين يكي يكي نبود چيه كه تو هر دو دقيقه يه بار

 

وايميستي و شونه به دست جلوي اينه .....

 

دپرس شدم از مدل حادش كه اخه اگه امروز يكي بود يكي نبوده خدا به داد

 

برسه دو سال بعدم را كه احتمالا غير از خدا هيچ كس نبوده

 

البته نبايد تاثير كنكور را در اين ريزش مو كم پنداشت كه تاثيري دارد شگرف

 

اسم كنكور كه بياد در دم 100 تا از تار موهاي من به يك باره يا سفيد مي

 

شه يا مثل برگ خزون سقوط ازاد مي كنه

 

كسي پيشنهادي نداره براي اين جنگل خزان زده ؟

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 21:57 | پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 •

گدايي دانشگاه

 و در اين جا ابتدا سلامي 25 فازه تقديم مي كنيم به همه ي شما فيوز هاي

 

دلبند و اظهار اميدواري براي ان كه هميشه نولتان فاز و فازتان هر گز

 

نول نباشد

 

چي گفتم ؟!!!!

 

خودم هم نفهميدم

 

فاز و نول فيوز و برق ....

 

يكي نداند خيال برش مي دارد كه ما از بس در دانشگاه صنعتي شريف

 

كتاب هاي رشته ي مهندسي برق را با چشم هامان جويديم قورت داديم

 

حالمان بد شده داريم هذيان بالا مي اوريم

 

از همين حالا خيال اين قسم افراد را راحت كنم كه مرا اگر در يك دانشگاه

 

حتي شده سفلا اباد ارمنستان هم را بدهند با سر كه سهل است روي دو

 

دست مي روم

 

رشته ي مهندسي برق هم پيشكش بگويند بيا رشته ي شاگرد مكانيكي

 

بخوان باز هم جواب ما با اجازه ي بزرگ تر ها بله است

 

فقط راهمان بدهند باقي را بي خيال

 

اميدوارم گدايي دانشگاه اين حقير به گوششان برسد دلشان از بهر ما كمي

 

تا اندكي بسوزد راهمان بدهند

 

...............

كه پشت كنكور ماندن براي سال دوم مصيبتي است عضمي اندر عضمي

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 19:30 | پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 •

من قم مي خوام !!!!!!!!!!!!!

همين چند وقت پيش شده بودم مثل مرغ هاي پركنده و حسابي دلم

 

لك زده بود براي قم و جمكران راه مي رفتم مي گفتم :من قم مي خوام

 

من دلم تنگ شده

 

وسط ناهار :من قم مي خوام

 

سر سفره ي شام :من قم مي خوام

 

قبل از خواب :من قم مي خوام

 

پاي تلوزيون در حال مشاهده ي سريال :من قم مي خوام

 

و والدهي محترمه كه شاهد بي تابي اين بنده بودند من و خواهرم را

 

براي يك اخر هفته راهي قم كردن و من به اين نتيجه رسيدم كه نق زدن

 

همان و به خواسته ي دل رسيدن همان .

 

ما راهي قم شديم (خواهرم از من دو سال بزرگتره )شب اول كه

 

مسافرخونه بوديم و شب دوم بعد از زيارت داشتيم بر مي گشتيم كه

 

اين ابجي خانم  از دور يك چرخ و فلك ديد و گير سه پيچ كه من چرخ و

 

فلك مي خوام يالا بريم شهر بازي بلا بريم شهر بازي حالا ساعت چند

 

بود 9 شب و ما هنوز شام هم نخورده بوديم و روده كوچيكه داشت روده

 

بزرگه را مي خورد منم گفتم بريم بلكه تو راه يك ساندويچي پيدا كنيم

 

ودلي از عزا در بياريم ما رسيديم به شهر بازي و ديديم هر كي از

 

كنارمون رد مي شه اقاست و البته همه هم دارن به ما چپ چپ نگاه

 

مي كنن من كه مونده بودم اين جا چه خبره و خواهرم كه راه مي رفت

 

مي گفت ياسي اين ها الان مارا قورت مي دن حالا نگو اون جا مسير

 

اقايون و خانم ها و يا همان برادران و خواهران جداست و ماهم سرمون

 

را انداختيم پايين و از مسير اقايون مي ريم كه البته كم هم نيورديم و

 

برنگشتيم و گفتيم بذار نگاه كنن تا چششون در بياد كي بر مي گرده

 

اين همه را ه را...

 

 خلاصه به جان خودم اين مسير شده بود هفت خوان رستم و چپ چپ

 

بود كه نثار ما مي كردن و ما هم كه زده بوديم به در علي چپ و

 

همچنان پيش مي رفتيم و باور كنيد اين مسير 5 دقيقه اي زير اين نگاه

 

هاي غضبناك به من 50 دقيقه گذشت تا رسيديم و پريديم و جهيديم و

 

رفتيم دو تا بليت كشتي نوح و دو تا بليت  چرخ و فلك گرفتيم اول رفتيم

 

كه بريم سوار كشتي بشيم كه من يه اقا پسري را با رفقاش ديدم فكر

 

كردم بايد بليت را به اون بدم اون هم كه انگار خوشش اومده بود و سوژه

 

اي پيدا كرده بود براي دست انداختن گفت: صلواتيه و عقبش دوست

 

هاش زدن به خنده و من تازه فهميدم اي بابا چه سوتي اي دادم و باز

 

هم طبق معمول كم نياوردم و گفتم پس واسه چي اين جا ايستادي

 

مثل برج زهر مار (خندش رو لبش خشكيد)  يه چپي بهش انداختم و

 

رفتيم سوار شديم و كلي با خواهرم نقشه كشيديم براي تلافي اين ها

 

مي خواستن سوار چرخ و فلك شن و ما هم جلو شون بوديم و فرصت را

 

غنيمت شمرديم و ديديم خوب موقعيتيه  و قبلش بايد بگم كه ما به دليل

 

شوري اب قم هميشه يه بطري اب همراهمون بود كه از حرم بر مي

 

داشتيم اب حرم شور نبود ما سوار چرخ و فلك شديم از قضاي روزگار تو

 

كابين  پشت ا همون چند تا پسر سوسول نشستن كه از قيافشون تابلو

 

بود كه مال قم نيستن همون قدر كه تيپ ما تابلو بود اين ها شروع كردن

 

به شوخي و شيطوني و ما هم يه هو زد به سرمون كه اين بطري را

 

خالي كنيم تو سر اين بشر دور اول نه دور دوم اين كابينشون درست زير

 

كابين ما بود كه من بطري اب را خالي كردم خالي كردن همان و جيغ و

 

ويغ و فحش و ناسزا همان ما كابين 14 بوديم اين ها داد مي زدن 14

 

دستمون بهتون مي رسه حالتون را مي گيريم و از اين قسم تهديد ها

 

كه اگه ما پسر بوديم اين كار يقينا با كتك كاري خاتمه مي يافت اين

 

تهديد ها ادامه داشت  تا كابين اون ها اومد بالاي سر ما و يكي از اين

 

گل پسر ها با لحني مالامال از تعجب انگار كه حالا جن ديده گفت بچه

 

هاهمون  دختران و بقيه متعجب تر نگاه ها را متوجه ما كردن و ما هم

 

البته به روي مبارك نياورديمو تنها واكنش پوزخندي بود مملو از لذت كه بر

 

لب نشانديم كه در اين زمينه تبحري اساسي داريم بيچاره ها هر چي

 

تيپ زده بودن ضايع شد يكيشون كه بيشتر از همه اون موهاي سيخ

 

سيخي فجيعش نابود شده بود خنده بازاري بود از همه جالب تر در رفتن

 

ما بود كه تا از كابين پياده شديم من پريدم از اين ور و خواهرم از اون ور

 

جدا شديم و تا اون ها پياده شن ما 400 كيلومتري دور شده بوديم اين

 

عاقبت خنديدن به يه دختر خانم محترمه و دست اخر

 

هان اي دل عبرت بين                     از ديده عبر كن ها

اين واقـــــعه را با جان                    آيينه ي عبرت دان

 

 

اقايون پسر مواظب باشيد هيچ دختر خانمي را دست نندازيد چون از ازل

 

تا به ابد گفتن از همون دست كه بدي پس مي گيري حالا اين چه ربطي

 

داشت نمي دونم ؟

 

ها ؟(به شيوه ي قل مراد خوانده شود )

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 18:27 | پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 •

جماعت پسر =سرييييييييييييييييييييييييش

سلام به بر بچ خوبين شما ؟ايام به كام هست ؟دماغتون چاقه ؟چشمتون بينا ،قلبتون دريا، اسمتون

 

زيبا .....(مي تونيد از جانب من هر چي مي خوايد بهش اضافه كنيدمنتها قافيش بخوره ها ... )

ي

یه چيزي مي خوام براتون بگم دود از سرتون بلند بشه به خوانندگان پسر بر نخوره ها اما من

 

موندم اين جماعت پسر ديگه عجب خلايق عجيبي اند ...هر چي هم جون بكني قادر به شناخت

 

اين عجايب خلقت نيستي !!!!

 

چند روز پيش با مامانم اين ها پا شديم رفتيم خريد و رفتيم توي يك مغازه از قضا فروشنده يه اقا

 

پسر جوون بود من اول رفتم تو اين نيشش باز شد تا بنا گوش بعد مامان اومد تو سره رفت پايين

 

دسته رفت به ريش چشمه شد درويش منم شدم خواهر نگاهش مي كردي مي گفتي عمرا  اين

 

هموني نيست كه دو دقيقه پيش با ديدن من نيشش تا بنا گوش باز شده يا خواب ديدم يا توهم

 

بوده !!!!!!باور كنيد ؟

 

خلاصه وسيله ي مورد نظر را خريداري نموده اومديم بيرون !و از قضاي روزگار جنس

 

خريداري شده بعد از رفتن به خانه و شور با همه ي اهل خانه تصويب شد كه بايد عوض بشه و

 

اين ماموريت ثقيل سپرده شد به من حقير و اين شد كه روز بعد من با در دست داشتن وسيله ي

 

مورد نظر راه افتادم به سمت مغازه ي طرف رفتم تو اين اقا پسر داشت با تلفن صحبت مي كرد

 

و به يه لهجه ي عجيب غريبي كه نه لري بود و نه تركي و نه كردي و شايد بخوام درست براتون

 

توصيف كنم بايد بگم يه مخلوط كن را تصور كنيد كه اين سه زبان اصيل را قاطي كرده و اين

 

دقيقا به همين لهجه ي فصيح صحبت مي كرد و تا من را ديد تلفن را قطع كرد و بر خلاف چند

 

دقيقه پيش به من گفت بفرماييد خانم ؟امرتون ؟انگار كه اين را از ناف تهران كش رفتن و

 

اوردنش اين جا حالا بي خيال لهجه !تا من را ديد گويا شناخت و مردد بود براي لبخند روي لب

 

و از اين بابت نگاهي كرد به پشت سر من كه ببينه والده ي محترمه را مشاهده مي كنه يا خير و

 

پس از نديدن ترديد گويا رفع شد و نيشي از اين گوش تا بدان گوش بر چهره نمايان !من بهش گفتم

 

بابت چي اومدم و اون با كلي ناز و عشوه امدن كه من نزديك بود همون جا تمام محتويات

 

صبحانه را بالا بيارم جنس را گرفت و عوض كرد اخر سرم به من گفت اگه براتون مشكله تا

 

خونه ببريد من خودم در خدمتتون هستم منم بهش گفتم مشكل بزرگتر مي شه اون موقع (كه يعني

 

تحمل تو براي سه دقيقه مشكله حالا تا خونه مي خواي من را همراهي كني ؟)اخر سرم من

 

راهي خونه شدم و پشت دستم را داغ گذاشتم كه بار ديگر مراجعه كنم به اين قسم مغازه ها نشم 

 

 و البته اون اول قول داده بودم دود از كلتون بپره و چون تا حالا اين خطير صورت نگرفته (به

 

من چه مي خواست بپره ديگه مشكل خودتونه !!!!)

!! نوشته شده توسط پشت كنكوري | 18:17 | پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 •